|
هوگر
|
||
|
من هیچگاه تاریکی را باور نکردم چرا که در فرا سوی دهلیزش به امید دریچه ای دل بسته بودم |
خنده ات را از من مگیر
شاد زیستن من به شاد زیستن تو وابسته است
وقتی می خندی
لبریزم از احساس خوش بالندگی
لبریزم از شکوفه شوق و غنچه طراوت
وقتی می خندی
غم هایم شتاب فنا شدن می گیرند
و تلاش هایم امید آینده
تو از کدامین چشمه عشق
می معصومیت نوشیده ای
که من هر ان مدهوش نگرستن به توام
تو پیام آور شاد بودنی به سرزمین وازه های سوخته
خنده ات را از من مگیر
تا با تو به کمای ابدی روم
- دوستت دارم نه به خاطر شخصيت تو، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام با تو بودن پيدا ميكنم.
- هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود .
- اگر كسي تو را آنطور كه مي خواهي دوست ندارد،به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
- دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند.
- هرگز لبخند را ترك نكن، حتي وقتي ناراحتي چون هر كسي امكان دارد عاشق لبخند تو شود.
- تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.
- هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذارند نگذران.
- شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را، به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر ميتواني شكر گذار باشي.
- به چيزي كه گذشت غم نخور، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن.
- هميشه افرادي هستند كه تو را ميآزارند، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده، دوباره اعتماد نكني.
- خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را ميشناسي قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد.
- زياده از حد خود را تحت فشار قرار نگذار، بهترين چيزها در زماني اتفاق ميافتد كه انتظارش را نداري.
«كسي سوال ميكند به خاطر چه زندهاي و من براي زندگي تو را بهانه ميكنم.»
شايد سهم ما از راز گل سرخ اين است. كنار دريا رفتن حسرت چشيدن آن و تشنه برگشتن سهم نسل ما از گلها فقط پرپرشدن است. ديدن و دم برنياوردن، شنيدن و تامل و سكوت، سكوتي كه از رضايت نيست، و دلي كه پر از حكايت است.
سهم من و تو از شادي و خنديدن، بن بست بود و گريه و اندوه حتي شريانهاي وجودمان را مالامال كرده، انگار در مكتب تملق، نقد است خنديدن.
سهم من و تو از فاصلهها، طبقاتي بود و نبود حريم امن خصوص كه در آن به اعماق وجود خود سفر كردن افسانه ـ چشمانمان را در نظر دارند مبادا آن چيزي را ديده باشيم كه نبايد – پاهايمان را مبادا كه جاهايي رفته باشيم كه نشايد – قلممان را مبادا كه نوشته باشيم و به مذاق تك صدا طلبان خوش نيايد، سهم من تو از تفاوتها، تك صدايي شد و خودي ساختن ديگريها
سهم من و تو از دوست داشتن، ابهام نگاهها بود كه حسرت بيانش را با توجه به دستان از ما گرفتهاند، اينجا مجرمي به دوست داشتن و اگر خواستي بگويي دوستت دارم، اما مواظب دهانت باش كه حرفها را باد به گوش نامحرمان ميرساند.
سهم من وتو از اعتراض مدني و تامل در بارش ناعادلانه «چيزهاي خوب» ستاره دار شدن بود، ستارههايي كه براي اولين بار به جاي راهنمايي و نور افكني و جهت دهي به من و تو بنبستها را برايمان ترسيم نمودند و من و تو محكوميم به دانستن و مهجوريم از دانستن.

مرا به زاویه باغ عشق مهمان کن
در این هزاره فقط عشق پاک و بی رنگ است

خدایا کمکمان کن تا تصویر ما از خودمان بزرگتر یا کوچکتر از وجود واقعیمان نباشد
وقتی نگاهم
در اقیانوس نگاهت
آرام می گیرد
کشتی وجودم را
هراسی ز بی ناخدایی نیست
آنجا که نگاهت
مرا می کشاند
لنگرگاه آرزوهایم است
|
|